آخرین سالی که حاج آقا مجتهدی، احیا گرفتند، یعنی سال 86 و آخرین شب احیا، یعنی شب بیست و سوم این حکایت رو تعریف کردند:

 گفتند تو این تهرون یه آدم داش مشتی بود بی خیال همه چی! یه شب اومد مسجد این پَـــــر پالتوشو یه تکونی داد- اون وقتا داشا یه پالتوهای بلندی تنشون می کردند تا زیر زانوشون می رسید، این رو هم حاج آقا گفتند!- گفت خدایا! شتر دیدی ندیدی... . همین! و این یعنی توبه!

بعد گفتند که تو مسجد آسد عزیزالله بازار یه منبری بود به نام آشیخ عبدالوهاب خراسانی. این داشه هم میرفت پا منبرش.آشیخ عبدالوهاب پیر شده بود وبعضاً قرآن رو که بالا منبر می خوند، آیات یادش میرفت. حاج آقا فرمودند این داشه در اثر توبه ای که کرد به یه جایی رسید که هرجا آشیخ عبدالوهاب آیات رو یادش می رفت، ادامه اش رو می خوند!

 

****

 اگه بشه تو این شب قدری که در پیشه ما هم همین جوری توبه کنیم، چی میشه ها؟!