من اصلا شبیه به امامم نیستم

به خاطر بغضی که نسبت به امام  داشت، آن قدر بدگویی او را نزد متوکل کرد، تا دست آخر، حضرت را تبعید کردند به سامرا. مدینه رفته باشید، میدانید، وداع با این شهر و با رسول خدا کار ساده ای نیست، چه برسد به وقتی که بدانی دیگر امیدی به بازگشت نیست. حالا حجت خدا می بایست آواره ی بیابان ها شود و جمع خانواده و محبینش را ترک کند و برود به دژ نظامی متوکل در سامرا.

*****

بعد ازاین همه خیانت، هنوز هم دلش پر بود از بغض علی و آل علی. پسر فاطمه را داشتند بیرون می کردند از شهر پیغمبر و او دلش سیر نمی شد از آزار ابناءالفاطمه. خوب مدینه است دیگر ... !! 

*****

 جلو رفت. چشمانش را به سمت امام تیز کرد و گفت: این همه سختی که می کشی و این در به دری که در پیش داری، همه اش کار من  است! حرفی هست؟! حرف هم بزنی؛یا شکایتی به شیعیانت بکنی، مزارعشان را آتش می زنم،آب هایشان را مسموم میکنم، چشمه هایشان را کور میکنم و ... . مردک حسابی داشت تهدید می کرد و شاخ وشانه می کشید برای حجت خدا ، پاسخ امام، اما یک کلمه بود: دیشب به خدا شکایت کرده ام... !

*****

 انگار نه انگار که تا همین الآن داشت گردن کلفتی می کرد . چهار ستون بدنش لرزید... . شوخی که نیست؛ جانشین خداست امام. همه کاره ی خداست امام. کائنات را با اشاره تدبیر می کند امام. مردک غافل از خدا، چه بداند چه نداند، به اذن امام است که دارد نفس می کشد.

نفس هایش به شماره افتاد. آمده بود تهدید کند، تهدید شده بود. امام  سوار بر اسب بودند . داشتند بیرون می بردند پسر پیغمبر را از شهر علی و فاطمه. مرد جلو دوید. گردنش را کج کرد. چشمانش این بار ملتمسانه امام را می خواند.

-آقا من را ببخشید ...

 امام را داشتند به اسارت می بردند؛ از مدینه، به دژِ نظامی متوکل در سامرا، اما پاسخ ایشان تنها یک کلمه بود: بخشیدمت...!!

*****

 و من وقتی آن ولیّ خدا داشت این حکایت را از زندگانی امام هادی علیه السلام بیان می کرد، سر به گریبان فرو بردم که: من اصلا شبیه به امامم نیستم... .

*****

این متن رو اوایل تابستان نوشتم تا دوستان بزنند در وبلاگ هیئت که البته چون دیر رسوندم دستشون و وقت گذشت، نشد. منتها بنده اینقدر خوره تشریف دارم که به این راحتی ها بی خیال نوشته هام نمیشم. وبلاگ هیئت نشد، وبلاگ خودم!!

سقوط آزاد مهندس!

این لینک رو باز کنید!

http://sceptered.persiangig.com/audio/mir%20hosen.swf

یه بازی خیلی باحاله با جناب مهندس!

از دست ندیدها...

از سایت دوئلفا برداشتم... .

 

هرکس حاضر است خونش را در راه ما بدهد، بسم الله...

«...امام حج را با نیت عمره مفرده به پایان بردند و آنگاه عزم رحیل را با کاروانیان در میان نهادند:

"الحمد لله، ما شاءالله و لا قوة الا بالله و صلی الله علی رسوله ... اکنون آنکه مشتاق است تا خون خویش را در راه ما بذل کند و نفس خود را برای لقاء خدا آماده کرده است... پس همراه ما عزم رحیل کند که من چون صبح شود به راه خواهم افتاد. ان شاءالله."

صبح شد و بانگ الرحیل برخاست و قافله عشق عازم سفر تاریخ شد...خدایا چگونه ممکن است که تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی که در شب هشتم ذی الحجة سال شصتم هجری مخاطب امام بوده اند و دیگران را از این دعوت محروم ساخته باشی؟ آنان را می گویم که عرصه ی حیاتشان عصری دیگر از تاریخ کره ارض است.هیهات ما ذلک الظن بک-ما را از فضل تو گمان دیگری است!... قافله ی عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا... این سخنی است که پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می سازد.

... و تو، ای آن که در سال شصت و یکم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اکنون، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبهء بشریت، پای به سیاره زمین نهاده ای، نومید مشو، که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه خون توست و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت کنی و به کهف حَصین ِ لازمان و لامکانِ ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مکان، خود را به قافلهء سال شصت و یکم هجری برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت رسی... »

بخش هایی از کتاب «فتح خون» نوشته شهید آوینی

*****

حاج حسین یکتا می گفتند امام زمان صبح به صبح برا یاراش حکم مأموریت می زنه که فلانی تو این کار رو انجام بده، تو اون کار رو بکن و .... به خیالتون آقا رو ما چه قدر می تونند حساب کنند؟!

عرفه دعام کنید، سخت محتاجم... .

مختارنامه و حکایت فاسقان با خاصیت!

عبیداله حاکم بصره است.  معاویه که می میرد، مردم بصره علیه حکومت یزید قیام می کنند. اما پسر مرجانه آنقدر حیله گر و سفاک است که انقلاب اهالی بصره را در نطفه خفه می کند و از تجزیه و سقوط تدریجی حکومت یزید جلوگیری می کندو به درد فرمانده خود یعنی یزید بن معاویه می خورد!

حاکم کوفه اما مردی است محافظه کار و سست عنصر. او نمی تواند جلوی تحرک شیعیان را بگیرد و عملا اداره ی شهر از دستش بیرون می شود. اما مردان با خاصیت یزید بی کار نمی نشینند؛ آنها با نوشتن نامه یزید را از خطری که فرمانروائیش را تهدید می کند با خبر می سازند. یزید هم مرد قابل اعتماد خودش یعنی ابن زیاد را می فرستد برای حکومت کوفه! پسر مرجانه یکبار دیگر برای جریان باطل سنگ تمام می گذارد؛ او  یک تنه بر جمعیت چند ده هزار نفری اما بی خاصیت شیعیان کوفی غلبه می کند و با شناسایی نقاط ضعف افراد، آنها را تهدید و تطمیع می کند، یا می خرد و یا حذف می کند و برای بار دوم به درد فرمان ده خود می خورد.

واقع مطلب آن است که هر حاکمی برای آنکه اراده اش را در جامعه اعمال کند عده ی زیادی آدم حراف و بی خاصیت نمی خواهد،بلکه تعدای و لو اندک آدمِ به درد بخور لازم دارد! حالا اگر حاکم ، حاکم الهی باشد عدالت و فضیلت و اخلاق را در جامعه بسط می دهد و اگر طاغوت باشد، ظلم و نفسانیت را.

این نوشتار البته قصدش تعریف و تمجید از یک زنا زاده ی ملعون ازل و ابد نیست، بلکه تلنگری است به خودمان که یادمان نرود تاریخ را عده ی زیادی آدم خواب نمی سازند بلکه عده ی کمی آدم با خاصیت می سازند!

*****

در صفحات یک سررسید دیدم که نوشته بود از آیت الله بهجت در مورد ظهور امام زمان سؤال می پرسند؛ ایشان هم جواب می دهند:" امام زمان علیه السلام اگر هم بیایند ما با او همان معامله ای را می کنیم که با آباء طاهرینش کردیم! آیا می شود امام زمان علیه السلام چهارصد میلیون یاور داشته باشد و ظهور نکند؟! خدا توفیق دهد به سوی امام علیه السلام تیر پرتاب نکنیم!!"

و چه رنجی در این جمله ی آخر نهفته است... آه!

جرقه این نوشته با دیدن قسمت قبل سریال مختارنامه در ذهنم زده شد.

طیب، طیب بود!

برای خودش قلچماقی بود این طیب خان حاج رضایی.کلی هم نوچه داشت. طول سال کارش چاقو کشی و دعوا و ... بود الا محرم و صفر و ماه رمضان. تازه ماه رمضان ریش هم می گذاشت و می آمد مسجد. محرم و صفر هم دسته ی سینه زنی طیب و خرجی که می داد زبان زد بود.

*****

عاشق وطن بود. شاه دوستی را عین وطن پرستی می دانست. در کودتای 28 مرداد هم با همدستی شعبان بی مخ و ... حکومت را به شاه برگرداند. بعد ها هم از شاه یک تپانچه هدیه گرفت.

*****

فرح برای زاییدن پسرش آمده بود بیمارستانی در مولوی. طیب تمام مولوی تا شوش را طاق نصرت زده بود. نصیری که مأمور می آورد برای حفاظت به طیب بر می خورد. می گوید بچه های جنوب شهر هر کدامشان یک پلیس هستند برای شاه! این کار تو اهانت به ماست!!

2،3 روز بعد شاه را می بیند. جریان را برای محمد رضا می گوید. او هم دستور می دهد پلیس ها را جمع کنند. یک بار هم زده بود زیر گوش رئیس پلیس تهران!

آن قدر برای امام حسین علیه السلام خرج می کرد که گاهی صدای زنش هم در می آمد که مثلا چه خبر است این همه خرجی دادن برای هیئت؟! می گفت: مالی را که من در می آورم 2 قسمت می کنم. یکی سهم خودم یکی هم سهم امام حسین علیه السلام!

*****

به خاطر اهل بیت به علما هم احترام می گذاشت. هنوز خاطره ی آن 4 صندوق میوه ای که فرستاد برای آیت الله کاشانی در اسناد ساواک هست.

*****

خیابان لرزاده روحانی پرهیزکاری داشت به نام آشیخ علی اکبر برهان( استاد حاج آقا مجتهدی تهرانی معروف). کسی می خواست در خانه اش عروسی بگیرد و خواننده و رقاص زن دعوت کند و ... .شیخ خیلی ناراحت می شود. به صاحب خانه تذکر می دهد . قبول که نمی کنند هیچ، تازه به او توهین هم می کنند. شیخ دنبال طیب می فرستد که داستان از این قرار است و نصیحت ما هم افاقه ای نکرده است. طیب در خانه ی آن مرد می رود و با لگد به در می کوبد و صاحبخانه را می کشد بیرون که خجالت نمی کشی به پیر مرد روحانی جواب سر بالا داده ای؟!... یا عروسی را با آن کیفیت تعطیل می کنی یا سرت را روی سینه ات می گذارم!!

...عروسی با آن وضع بر گزار نمی شود.

*****

بعد از قضایای سال 42 فیضیه، تهرانی ها می خواستند تظاهراتی راه بیندازند علیه شاه. خیلی ها می ترسیدند طیب و نوچه هایش تظاهرات را به هم بزنند. شهید عراقی می رود پیش طیب. می گوید چند وقت جلوتر که پیش آقا (امام خمینی) بودیم، حرف تو به میان آمد. بچه ها گفتند می خواهیم دسته ی روز عاشورا راه بیندازیم اما نگرانیم نکند فلانی و نوچه هایش بیایند و به هم بزنند. آقا فرمودند: "نه اینها علاقه مند به اسلام هستند... اینها کسانی هستند که نوکر امام حسین هستند... خاطر جمع باشید." طیب هم جواب می دهد: اینها ( حکومت) سر قضیه عید( جریان مدرسه فیضیه) هم می خواستند از ما استفاده کنند. جواب رد بهشان دادیم. حالا هم همین طور است. بعد هم به پسرش یک صد تومانی می دهد که می روی عکس حاج آقا را می خری و میزنی به علامت های داخل تکیه!

 *****

15 خرداد طیب میدان بارفروش ها را تعطیل می کند و همین هم باعث می شود تظاهرات مردم رونق بیشتری بگیرد. بعد هم دستگیرش می کنند. قرار می شود یک فرمی را امضا کند و آزاد شود. خلاصه مطلب این بوده که بگو آقای خمینی به من پول داده که بیایم همچین کنم! قبول نمی کند. می گوید: من حاضر نیستم در پایان عمر خود به کسی که جانشین ولی عصر علیه السلام هست و مرجع تقلید هم هست، تهمت بزنم. من به امام حسین علیه السلام و دستگاه او خیانت نمی کنم!! نصیری تهدیدش می کند. او هم به نصیری فحش می دهد. یکی هم می زند زیر گوش نصیری!!

حالا خدا وکیلی اگر هم دروغ می گفت و خودش را خلاص می کرد طوری نمی شد که! بالاخره جان عزیز است! خدا هم که در قرآن گفته: خودتان را به دست خود به هلاکت نیندازید! خوب یک دروغ مصلحتی که این حرف ها را ندارد! اصلا بعدش هم می آمد و می گفت که من تحت شکنجه بودم و از این جور حرف ها. امام هم حتما به دل نمی گرفت!

زنش هم همین حرف ها را به او زده بود. طیب هم با ناراحتی جواب داده بود که من  تنها امید زندگی ام خدمت به خانواده ی امام حسین علیه السلام است. حالا چه طور بیایم و اولاد امام حسین را این جور بیندازم زیر دست این دژخیم ها؟!

*****

صبح روز 11 آبان طیب را اعدام می کنند و می شود جزء اصحاب آخر الزمانی امام حسین! بنا به وصیتش در حرم حضرت عبدالعظیم هم دفنش می کنند. مزارش الآن در صحنِ روبروی مصلاست. معمولا هم زائر دارد. خیلی وقت ها هم لوتی های قدیم و جدید می آیند بالا سر قبرش و فاتحه می خوانند.

آخر این پُست دوست دارم که یک مرجع تقلید برایمام دعا کند! و چه کسی بهتر از حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی؟! ...حاج آقا دعا بفرمایید:

" خدایا! ما رو با داش های قدیم تهرون محشور بفرما!!"

(برای خواندن توضیحات دعای بالا، اینجا کلیک کنید!)

 

 

در میان خنده می گریم...

"ببینید رهبری چی نوشته...با اینکه آیت الله شاهرودی از نظر رهبری و از نظر همه ی ما عزیزه برداشته زیر اون نامه حالت توبیخی نوشته(یعنی رهبری نوشته) جناب آقای شاهرودی! این چه شیوه ی کاری است؟!یه کسی پولی بده به فردی، به خط خودش(یعنی رهبری به خط خودش نوشته!)، و اون فرد هم پول رو در کارهای معمول خرج کنه،موجه هم هست، نه او از این چیزی خواسته نه این از او چیزی خواسته، هیچ کدوم از هم چیزی نخواستند، چرا افراد موجه رو قوه قضائیه...(فعل نداره جمله!!)شأن قوه قضائیه نیست که این کار رو بکنه... این هم اون پول و داستانش هم همینه و الان هم روشنه!! ..."

جملات بالا پاسخ شیخ خیلی باحال و ساده دل خودمون بود در مناظره بسیار مفرح سال قبل در جواب این سؤال که آقای کروبی سیصد میلیون شهرام جزایری چی شد؟!

جملات پایین هم فرمایشات حضرت آقاست در دیدار جوانان قم:

"...البته بعضى هم اشتباه ميكنند. نميشود همه را مقصر دانست. ما بعضى‌ها را ديديم كه كسانى آمدند به عنوان هديه، به عنوان اظهار ارادت، به اينها پول دادند؛ اينها هم پول را گرفتند، نفهميدند اسم اين رشوه است. آنچه كه در عالم واقع اتفاق مى‌افتد، شبيه يكديگر است؛ منتها متفطن شدن به اينكه اسم اين رشوه است يا نه، مهم است. شما كه يك جائى قرار دارى كه ميتوانى يك كارى را بر طبق ميل او انجام دهى، او مى‌آيد اينجور دستت را هم ميبوسد و به شما پول ميدهد. خوب، اين اسمش رشوه است؛ رشوه‌ى حرام همين است."


... چه قدر باحالی شیخ!!

****

۱-نداشتن کامپیوتر هم، با اینکه دست آدم رو می بنده اما نعمتیه... حداقل برای خیلی کارهای دیگه که با بودن اینترنت و ... براشون کمتر وقت میگذاریم بیشتر وقت پیدا می شه!!

هفته ای که گذشت از این نعمت برخوردار بودم و نشد که زودتر این وبلاگ به روز بشه... .

۲- فردا جمعی از رفقا(که البته جمعشون واقعا جمعه و شدند ۲ تا اتوبوس) دارند میرند کربلا خدمت ارباب!

من ولی لیاقت نداشتم و در ملک ری که جایزه ی عمر سعد بود برای بریدن سر حسین( سلام الله علیه) موندگارم...

و فی الحال خیلی سوختم... خیلی! شاید یه دل نوشته ای تو این روزهای آتی نوشتم که لااقل دق نکنم از غصه...

و اینچنین "در میان خنده می گریم..."