1-مدتیه دل و دماغی برای نوشتن ندارم... .
2-متن زیر رو "حسن شمسیان عزیز" برام mail کرده.
در مورد حال و هوای بعد اعتکافه... .
3- امسال اعتکاف راهم ندادند... .
... این ایام فقط دوست دارم این ابیات رو زمزمه کنم که:
ما درین انبار گندم می کنیم
گندم جمع آمده گم می کنیم
می نیندیشیم آخر ما به هوش
کین خلل در گندمست از مکر موش
موش تا انبارما حفره زده ست
وز فن اش انبار ما ویران شدست
اول ای جان دفع شر موش کن
وانگهان در جمع گندم جوش کن
گر نه موش دزد در انبار ماست
گندم اعمال چهل ساله کجاست؟
ریزه ریزه صدق هر روزه چرا
جمع می ناید درین انبار ما؟
بسم الله
الرحمن الرحیم
دست از مس وجود چومردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
آدم
وقتی چند روزی از حال وهوای زندگی روزمره دور میشه وفرصتی
پیدا میکنه تا کمی به خودش فکر کنه ، تازه میفهمه که چه گمشده ای داشته
وازش بی خبر بوده . معصوم علیه السلام در روایتی فرمودند :"ساعتی از شبانه
روز را به اندیشیدن اختصاص بده." وما با ترک این توصیه مهم چیزی را از دست
میدیم که حتی فکرش
را هم نمیتونیم بکنیم. عادت کردیم به همه کس وهمه چیز فکر کنیم جز خودمون !
همه موضوعات را تعقیب کنیم واز هر حادثه وخبر مربوط ونامربوطی(!) ناراحت
بشیم ولی از غفلت از خودمون اصلا وابدا !انگار نه انگارکه اتفاقی افتاده .
اینکه کی هستیم وچکار باید بکنیم را فراموش کرده ایم وبه قول حافظ "در چاه
طبیعتی فرو رفتیم که فقط آبی گل آلود ثمرش هست" واعتکاف فرصتی هست تا به
این مهم پی ببریم و از این وضعیت خلاص بشیم. وقتی که اون سه روز آسمانی
تموم میشه ، تا چند روزی زندگی جور دیگه ای هست وآدم حوصله بازگشت به خیلی
عادتها را نداره یا در اصل مقاومت میکنه که بر
نگرده. بعد یواش یواش ...روز از نو و روزی از نو . حتی آدم
دوست داره کسایی راکه دوستشون داره ، یه جور دیگه دوست داشته باشه ویه
رابطه جدید باهاشون تعریف کنه . تعریفی که توی اون همه دوست
داشتن ها وعاشق بودن ها ذیل وتحت یک عشق واقعی ویک وصال آسمانی تعریف بشه
.اونوقته که احساس میکنه عشقش هم تومسیر اعتکافشه واز دلبر آسمانی دور نشده
وعهدش محفوظ مانده. حالا دیگه مهم نیست که چکار میکنه وکجا میره ؟با کی
حرف میزنه وبه کی فکر میکنه ؟مهم اینه که ببینه آیاهمه اینها ذیل همون عشق
واقعی هست یا نیست ؟ اگه
هست که "فبها" . اما اگه نباشه باید یه زحمتی بکشه ویه
انتخابی بکنه . انتخاب بین عهد ایام اعتکافش وعشق وتمایل
دلش. یه معامله ساده. معامله ای که توی اون کلاه وکلاه شرعی اصلا معنی
نداره چون طرف معامله (یعنی دلبر آسمونی) اصلا دخالتی نمیکنه
ومیگه "هر جوری دلت میخواد معامله کن یا منو بخر یا بفروش اختیار با خودته
قیمتش هم هرچی خودت بگی"!! خوب بعضیا هم ارزون فروشن ودلبر آسمونی یعنی
همونی که چند روز قبل باهاش عهد بسته بودند را به نگاهی ،
حرفی ، سخنی
یا چیزی از این قبیل ، مفت مفت میفروشن ! در حالیکه اگه انصاف باشه آدم به
کسی که سه روز تو خونش مهمون بوده ونون نمکش را خورده جفا وخیانت نمیکنه
یا لا اقل به این زودی این کار را نمیکنه . حافظ یک بیتی داره که توی
اون خیلی قشنگ دلیل رفتن به در خونه دلبر آسمونی را بیان
میکنه . میگه :" فقیر وخسته به درگاهت آمدم که طبیب به
مومیایی لطف (چشم ) توام نشانی داد" وقتی خوب فکر کردم دیدم ما رفتیم واز
چشم یار حاجت گرفتیم . آخه اگر ما سه روز در خونه یک بنده خدا هم ناله
بزنیم
جوابی میگیریم اون که خداست و آخر مهربونی. لذا این چند بیت را وصف حال
کردم :
مرا
به مومیایی چشم تو میهمان کردند دمی که چشمه
اشک مرا روان کردند
چه لطفها که ندیدم
ز رحمتت آن دم سحرگهی
که روانم به آسمان کردند
اگر چه بال وپرم در
فراغ جانان سوخت مرا کبوتر
آن باغ وگلستان کردند(1)
"منی که مایه ننگم به
حد رسوایی" عزیز
از کرم یار مهربان کردند
به سطر وپرده پوشی و
از راه آبرو داری عزیز از
کرم یار مهربان کردند
به خویش باورم از این
نصیب وقسمت نیست مرا به مومیایی چشم تو میهمان
کردند.
1- اشاره به این بیت:"
شکسته بال تر از من میان مرغان نیست دلم خوشست که نامم
کبوتر حرم است"