امام علي عليه السلام مي فرمايند: الصَّبْرُ صَبْرَانِ صَبْرٌ عَلَي مَا تَکْرَهُ وَ صَبْرٌ عَمَّا تُحِبُّ

شکيبايي دو گونه است: شکيبايي بر آنچه خوش نمي داري و شکيبايي در آنچه دوست مي داري.

نهج البلاغه - حکمت 55

بالاخره دیروز بعد از 45 روز دوره ی تکمیلی بسیج هم به اتمام رسید و خدا رو شکر که بر شکیبایی "بر آنچه خوش نمی داشتم" یاریم کرد. به هر حال 50،40 روز خیز و غلت و دویدن و سینه خیز روی آسفالت و برف و تیغ و از کار بیکار شدن و ... مهمتر از همه از دست دادن عزاداری دو دهه ی اول محرم که طول سال انتظارش را میکشیدم آن قدر ها هم آسان نبود اما خوب؛ گذشت  گرچه همین آموزش ها را هم اگر به چشم آمادگی برای نوکری درگاه حضرت صاحب الامر میدیدی، با صفا می شد... .

از این 45 روز ، 40 روزش دوره تئوری بود و 5 روز هم دوره عملی؛ که از شانس ما خورد به روزهای سرد آخر پاییز! محل اردو هم ، تیپ عملیاتی لشکر 27 محمد رسول الله «صلی الله علیه و آله» بود. 400،300 نفری می شدیم که در دو سه منطقه در قالب چند گردان مستقر شدیم. هر 14 نفرمان هم در یک چادر که خودمان عَلَمش کردیم و در آن هوای سرد با یک چراغ علاء الدین که قدمتش برمی گردد به دوره ی ناصرالدین شاه آن را گرم میکردیم! روز ها کلاس های مختلف عملی بود. از پیاده شدن از کامیون در حال حرکت گرفته تا پرتاب نارنجک، تمرین آتش و حرکت و اتاق گاز و کمین و ضد کمین  و ... . که البته " از جلو و نظام " و " بشین پاشو" و خیز و سینه خیز و پامرغی و ... هم پای ثابت این کلاس ها بود! یک شب هم خشم شب زدند که حالا چون ممنوع شده اسمش را عوض کرده اند و شده " تاخت به اردوگاه" اما مفادش همان است که بود!! اردوگاه البته به غیر از این ها یک حسینیه هم داشت که محل برگزاری نماز جماعت و سینه زنی بچه ها بود و البته جایتان خالی دو سه باری هم مراسم سینه زنی و روضه برپا شد و به راستی که چه قدر هم حال می داد سینه زدن در چادرهایی که تو را یک راست می برد به سی سال پیش در مناطق عملیاتی و تو فکر میکردی داری در کنار شهدا بر سر و سینه میزنی... .

حالا حرف زیاد دارم از این اردو  چه در زمینه ی نحوه ی برگزاری و چه بقیه ی داستان هایش اما  همه ی سختی هایی که این مدت داشت از سرمای زیر صفر شب ها و سحر ها که حتی با کلاه و شال و کاپشن و کلی لباس، زیر دو سه تا پتو باز هم مثل چی به خودت میلرزیدی، تا تمرینات نسبتا سخت نظامی  تا دوری از خانواده و  چه و چه و چه، این اندیشه را در ذهنم آورد که آنها که آن 8 سال جانشان را کف دست گرفتند و رفتند، خیلی مَــــــرد بودند؛ خیلی!